قصه گوی روز بارانی

روزنی به اقرار بهشت

بازگشت همه به سوی خداست...

با سلام . صاحب وبلاگ به همراه برادرش در یک اقدام برای نجات جان یک انسان

جان خود را از دست داده و به دیار باقی شتاقتند.

روحشان شاد و یادشان گرامی.

 

در صورت داشتن سوال می توانید به این وبلاگ سر زده در اسرع وقت اگه بتونم جواب میدم.

برای شادی روحشان صلوات.

 

www.faryadesokot2012.blogfa.com

 

                                                                   پسر خاله ی آن دو مرحوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 10:16  توسط ساربان سرود  | 

هویت بارانی


هویتی آشکار دارد

باران در سپیده دم بهار

 وقار سنگ را صیغل میدهد

طمانینه ساقه را نیشتر میزند

آبروی ریخته فصلها را میشوید

و جوانه را می جهاند

و بر هر چه نشان زندگی دارد

مشت مشت طراوت میبخشد

گر چه از پشت ابر بهار است اما

هویتی آشکار دارد باران بهار

 به یاد استاد کدکنی

(از پس بارش سحر 

بر یال کوه میروم از بین بوته ها....)


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:57  توسط ساربان سرود  | 

ذهنم خلا محض است

کلا دستم به نوشتن نمیرود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:36  توسط ساربان سرود  | 

ر ش

در شب کوچک من افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانی ست

گوش کن ....وزش ظلمت شب را میشنوی

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نوامیدی خود معتادم

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها  همچو انبوه عزاداران لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای و پس از آن ......هیچ

پشت این پنجره شب دارد میلرزد

و زمین دارد باز میماند از چرخش....

                                                                                   (فروغ)

و  ووب کودرچک من افسوس باد با برگ درختان میعاددی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:34  توسط ساربان سرود  | 

عاشقانه ترین غزل


مادر، تو کتاب نامکتوب مرارت هایی، تو دیوان محبت هایی، تو ناب ترین واژه شعر خلوصی؛ تو بلندترین داستانِ حماسیِ ایثاری. ای قصیده بلند عشق؛ ای عاشقانه ترین غزل؛ ای مثنوی رنج ها؛ تو بیت الغزل از خودگذشتگی هستی؛ تو قافیه احساس قلب منی؛ تو منظومه بلند فضیلت هایی تو بهترین بیت رباعی محبتی.
مادر، شعر وجود تو را، واژه واژه می نوشم و رعناترین غزال غزل هایم را به سویت روانه می کنم. دو بیتی های احساسم را همراه با شادمانه ترین ترانه فصل های زندگی ام، نثار دل بهاری ات می کنم. ای بهترین شعر زندگی،سرم فقط برای بوسیدن دست تو خم می شود.

روزت مبارک باد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:10  توسط ساربان سرود  | 

فرود



باران می گوید من می بارانمت

ابر می گوید من می زایانمت

زمین می گوید من می پرورانمت در دل خویش

چشمه می گوید من می رویانمت از دل زمین

رود می گوید من بر دوش خود می نشانمت و تا مقصدی می رسانمت

دریا میگوید من مکانت میدهم و هیبتت میبخشم

قطره  هیچ نمی گوید

آرام


از گوشه چشم آسمان می چکد......


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 20:10  توسط ساربان سرود  | 

اسب باران

اسب هایت به کجا گریخته اند

در این نیمه شب بارانی

گریه های بی امان ات بر میز

صدای رمیدن  اسبانت

بارانی ام می کند

                      چتری بیاور و فانوسی

                      شاید کنار رودخانه اسبی مرده باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 16:37  توسط ساربان سرود  | 

تب دار شعرم

به کنجی نشسته ام

آن سو فقط

سبوی واژه خنک

تنها نشسته است

زیر این تارم شب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 12:46  توسط ساربان سرود  | 

تا شقایق هست

شب به چشمان تو خفته است

دگر باره برقص

با صدای دل من

دل من خسته شد

از بس که نواخت

تا به چشمان تو خفت

رخوت این شب سرد

شب وحشت

شب درد

که در آن می خندد در و دیوار به یک (عابر  ) مست

و ندا میزند ای شب زدگان

                تا شقایق هست زنگی باید کرد......


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 12:3  توسط ساربان سرود  | 

 تنهایی دستانم....

دست تو بر است

قمری دست تو به خواب مانده است

  او را صدا بزن

تا شعرهای من

کارد به دست تو

 عشق نهفته را

تا دست های تو

ریزد به دست من هر چه شکوفته  را

چشمم به دست تو !!

چشمم سفید گشت

بختت سفید باد

*********

 

چشم تو دست باد

دست تو باغ هستی

شعرم گیاه باد !

 من فقط شاعران را دوست میدارم .....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 22:53  توسط ساربان سرود  | 

                 با چه دلی سفر کنم


از سفری که رفته ای دوباره با شعر بیا

ز بوی گل خبر بده تا همه را خبر کنم

عاشقم و عشق من از شعر زبانه میکشد

 جان به نگاه داده ام حادثه مختصر کنم

 نشئت این ترانه را

با هر که خواستی سربکش

فقط به من بگو

تا چند به خوناب حزین شعر فراق سر دهم

            ****

وای به من که یار من

سنگدل است و در دلش

هیچ اثر نمی کند

 گریه های های من

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 10:26  توسط ساربان سرود  | 

                   چون سبوی تشنه...


از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاریست

        

        ***

چون سبوی تشنه که در خواب بیند آب

و اندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را میشناسم من

زندگی را دوست میدارم

مرگ را دشمن

وای اما با که باید گفت این؟ من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن


              ***

جویبار لحظه ها جاریست....

                                                                  مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 10:3  توسط ساربان سرود  | 

به یاد یک انسان دانا

( به یاد  یه آدم دوست داشتنی و مهربون که این مطلب رو یه جا برا من نوشته بود تو وبلاگم مینویسم.

آدمی که دوری و محرومی ازش برام تا ابد رنجی عظیم خواهد بود .

امیدوارم هر جا که هست خوشبختی همیشه و همه جا روبه روش باشه و فاصله شان  به اندازه هیچ)

زندگی آرام است


مثل آرامش یک خواب بلند

زندگی شیرین است

مثل شیرینی یک روزقشنگ

زندگی رویایی است

مثل رویایی یک کودک ناز

زندگی زیبایی است

مثل زیبایی یک غنچه ی باز

زندگی تک تک این ساعت هاست

زندگی چرخش این عقربه هاست

زندگی رازدل مادرم است

زندگی مثل زمان درگذراست....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 17:6  توسط ساربان سرود  | 



  قاصدک

قاصدک غم دارم ....

غم آوارگی و در به دری...

غم تنهایی و خونین جگری ...

قاصدک وای به من ...

همه از خویش مرا می رانند ...

همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند ...

( با یادش شادم)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 16:57  توسط ساربان سرود  | 

آهای تو که در این دنیا رهگذری بیش نیستی !

دستی تکان بده به شادی برای دیگر رهگذران!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10:36  توسط ساربان سرود  | 

عشقترین بی معشوق

سالهاست شانه های کسی  تکیه گاه هق هق های شبانه ام نبوده 

ظلمت شبانه ام را سوسوی شمعی شاعرانه روشن نکرده است

بستر خیالم عریان از سایه هیچ معشوقه ای

و دستانم به بدرقه  نوازشهای دستان هیچ کسی نرفته 

تنهاییام را با هیچ کسی قسمت نکرده ام

بغضها را در گلو شکسته ام و حسرت را بلعیده ام

وتنهایی را به خلوت شبانه ام برد ام تا بگوییم عاری از هوای و هوسم

از دیار شهریاران تا شبهای هزار و یک شب قصه ها  سفر ها کرده ام

لیلا و مجنونها دیده ام و شیرین و فرهاد......

اما هنوز تنهاترینم

هنوز عاشقترین بی معشوق این دیارم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 23:43  توسط ساربان سرود  | 

"((((((لغت نامه ی رندانه))))))"  

 آدامس :

تنها چیزی كه توی دهان خانم ها بند می شود 

 احمق:

كسی كه دختر همسایه را در تاریكی نبوسد 

 ادب :

 یعنی كمك به یك خانم زیبا در عبور از خیابان حتی اگر به كمك احتیاج نداشته باشد 

 ازدواج :

قمار زندگی است و در قمار معمولا برد با كسی است كه بیشتر تقلب كند

 الكل :

مایه گرانبهایی كه همه چیز را محفوظ نگاه می دارد مگر اسرار را

 اوراقچی :

تنها موجودی كه زنها را بهترین رانندگان دنیا میداند

 ایده آل :

شوهری كه بتواند با زنش به دقت و ملایمتی كه در مورد اتومبیلش دارد رفتار كند

بزبیار :

فلك زده ای كه زنش زشت و كلفتش بیریخت باشد

 بوسه :

تصادفی كه فقط یك سیلی به آدم ضرر می زند

بیست سالگی :

 دورانی كه پسر ها دنبال معشوقه می گردند دختر ها دنبال شوهر

 خوش بین :

 مردی كه تصور كند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی كند گوشی را خواهد گذاشت 

 دوران تجرد :

 دورانی كه معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود 

 رفیق :

كسی كه همیشه به شما مقروض است 

 زوج ایده آل :

شوهر كر و زن لال 

 مرد مجرد :

كسی كه هنوز عیوبی دارد كه خود نمی داند

هالو :

شوهری كه دستكش ظرفشویی را بجای اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد 


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 12:43  توسط ساربان سرود  | 

مي گويند ايران تروريست است!!!! می گویند قرار بود به مغزمان خطور کند که شاید احتمالا برنامه ای بچینیم و سفیر عربستان را در خاک ایالات متحده ترور کنیم!!!!...!!! و این شد دلیل تشدید تحریم ها و فشار اقتصادی بر مردم ایران! (و باز شد دلیلی برای فروش اف ۱۵ هاي قديمي امريكا به عربستان ! و دليل ...) اما اينجا وسط تهران دانشمند هسته ايمان را جلوي چشم مردم ترور مي كنند و آب از آب تكان نمي خورد. آمريكا و انگليس و بقيه اي كه هر برگي از درخت مي افتد با حول و ولا يا محكوم مي كنند يا هورا مي كشند اين بار لال شده اند! اما اسرائيلي ها ابايي ندارند: وقيحانه تنها راه حل جلوگيري از هسته اي شدن ايران را ترور ايرانيان دانشمند اعلام مي كنند!!!! و جالب تر و ننگ آور تر از همه اينها: وطن فروشاني اند كه با داد و قال و هاي و هوي ترور را گردن نظام ايران مي اندازند ...!!! ترور شخصيتي كه خانواده اي فوق مذهبي داشت و اگر كم و بيش نمي شناختمش نمي گفتم كه در نطنز چگونه كار مي كرد و مقاله هاي علمي اش چگونه راهگشاي غني سازي اورانيوم مي شد. آمريكا و اسرائيل سكوت كردند و محكوم نمي كنند و بدشان هم نمي آيد كه ما بفهميم كار آنهاست (چون مدتهاست جنگ پنهان آغاز شده و دو طرف براي هم شاخ و شانه مي كشند) اما عده اي نمي خواهند بفهمند! عده اي وطن فروش و ساده لوح مي گويند كار كار خودمان است...! جمله اي كه براي هر واقعه اي كاربرد دارد و سال هاست ورد زبان وطن فروشان است و هم ساده لوحان بي تدبير! مي گويند نظام دانشمنداني كه مي خواهند اطلاعات بفروشند حذف مي كند! اينها مصطفي را نمي شناختند... و از ايران پرستي او بي خبرند... هماهنگي اش با نظام را هم نديده اند... و ساده لوحاني كه حرفشان را قرقره مي كنند و بامزه تر از اين تحليل نشنيده ام...! و اگر غصه مصطفي۳۲ سال را نداشتم از خنده روده بر مي شدم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 12:47  توسط ساربان سرود  | 

 نای چوپان.....

امروز رو با چوپان خیالم همپا خواهم بود

تا در گله بانی اش من را داشته باشد

تا که نگذارم  بره ای جان سپارد

گرگ یا در گله اش غافل گیر گوسفندی بدرد

و اما....

غافل از این که در دنیای من

گرگها هم افسردگی مفرت گرفته اند

دیگر گوسفندی نمی درند

به نای نی چوپان دل میسپارند وگریه میکنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:13  توسط ساربان سرود  | 

خدایا...


درانجماد نگاه های
سرد این مردم،
دلم برای جهنمت تنگ شده است
این معجزه نیست
وقتی هر روز و هر شب به خیر میگذرد
بی انکه کسی به تو گفته باشد شب بخیر....
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:3  توسط ساربان سرود  | 

چشمهای احساس

بگذار

 تو سیب باشی

و من پنجره

تا چشمهای

 کودک احساس

هر روز

از من به تو خیره شود.

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 10:22  توسط ساربان سرود  | 

هیچ کسی نیست...

هیچ کس هست که از ماه بگیرد گرمی

یا از سرمای دی گرما بگیرد

و باز زنده شود به  عشقی که دیگر نیست.

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 10:18  توسط ساربان سرود  | 

لولوی من ...

تو را در همه شب های تنهایی

توی همه شیشه ها دیده ام

مادرم مرا می ترساند

لولو پشت شیشه هاست !

و من توی شیشه ها تو را می دیدم

لولوی سر گردان من

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:23  توسط ساربان سرود  | 

آدم و حوا

امروز اولین روز زمین است

در آسمان آیتی نمی بینم

بر خاک بهشتی از دست رفته نمیبینم

از این جهان دو چیز آموخته ام

گندم بهانه است

و ساقه ای ما را تبعید تواند کرد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 19:54  توسط ساربان سرود  | 

سهراب

در نبندیم به روی  سخن زنده تقدیر  که از پشت چپرها صدا میشنوم

پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

بلوغ زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند

بگذاریم غریزه پی بازی برود

کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گلها بپرد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 19:39  توسط ساربان سرود  | 

لذت نگریستن و ادراک زیباترین هدیه طبیعت:

وقتی امروز از پشت پنجره بیرون را نگاه میکردم  داشت برف میبارید.

برف هوف هوف میبارید .بادی تند دونه های برف رو میرقصاند و به هر سو که دوست  داشت می کشاند .

انگار که تو آسمان  پنبه حلاجی میکنند .نفسم را در انگشتان چنگ شده ام  ها  کردم .حیف بود حیف  فقط تماشا .

بعد از پالایش افکار روز مره ام از خانه خارج شدم .

زمین زیر حریر سفیدی از برف  پنهان شده بود .برف زیر پاهام صدا میکرد و خرد میشد .کلاغهای روی درختان کنار رودخانه  سنگین و بال زنان پرواز میکردند و صدای کلفتشان را به آسمان میریختند .

مطمئن ام  کلاغها هم  می گفتند برف . برف ....

این همان منبع همه هنرها وعلوم واقعیست .نگرش در طبیعت .....

امروز داناتر از روزی هستم که برای تحصیل به دانشگاه رفتم .اما اینجا دانشگاه طبیعت است . و زمانی که ذهن به سطحی از دانایی  میرسد  اما نمیتواند بگوید که چگونه به این دانایی رسیده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 22:28  توسط ساربان سرود  | 

به راستی آیا انسانها عاشق می شوند؟

یا اینکه تصوراتی پوچ و واهی است، که انسانها را می فریبد؟

ای کاش می دانستم

که چرا عقل باید رقیبی برای خود بتراشد چون عشق؟

آیا این هم تصوری است پوچ و واهی؟

معصومیت انسانها را به بازی گرفته اند

آنها که قرن ها دورتر از ما می زیسته اند

در هیچ کوچه و پشت هیچ پنجره ای

ندیده ام عشقی را که درتمام افسانه ها خوانده ام

پای هشت ستون آرامگاه حافظ

نوشته است: عشق

و من دو مرد و شش زن را می بینم در کنار مقبره ی او

نشسته اند و به یکدیگر دروغ می گویند

گریه ام گرفته است و نمی دانم که آیا اشکهایم

دردهایم را تسکین می دهد یا نه؟

درد تصوراتی پوچ و واهی

و این رویاهای لعنتی

دو درخت را می بینم کنار هم ایستاده هردو بلند و قطور

و ریشه هاشان در هم پیچیده

چونان که نمی توان با صدها تبرزن تبر به دست هم

ریشه هایشان را از هم جدا نمود


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 13:26  توسط ساربان سرود  | 

2012

سال دو هزار و دوازده (2012) هم از راه رسید . یا بهتر بگم ما بهش رسیدیم .

و انسانه امروز, از همیشه غیر متمدنانه تر رفتار میکند .

فقط چند نفر هستند که قابل اطمینان اند,

که آنها روبروی ما هستند,

پشت شیشه های کثیف,

برف پاک کن ها آلودگی را بیشتر میکنند,

و ما همچنان در ماشین زمان, به جلو میرویم,

جلو رفتنی که عین عقب گرد است !!

هرچه پیش میرویم, از آنان که قابل اطمینان اند, دورتر میشویم,

اما, شگفت اینکه, آنها به ما نزدیک تر می شوند ...

سال های قبل را یادش بخیر,

در آن سالها چهار فصل داشتیم,

ولی امسال,

شاید تک فصل باشد !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 20:7  توسط ساربان سرود  | 

"دی" نوشت

دوباره می نویسم .
اینبار فقط برای اینکه نوشته باشم .
به عنوان کسی که می نویسد می نویسم .

نوشتن آن چیزی نیست که دردی دوا کند,
اما تقسیمی است که شاید از دردت کم کند .
شاید بی رحمی باشد که بنویسی که غصه بسته بندی کنی و به بقیه بدهی !

سربسته از تناقضات میگویم اینبار .
از اینکه از نوازش و تماشای جانداری لذت میبردم, که بعد پی میبرم که مرده بود !!
از تعریف چیزها, به درد,
و بعد,
آشنا شدن با دردهایی که دردهایت را از یادت میبرند !
تا کی این دایره ناشناخته دارد ؟
تا کی قرار است حسی جدید متحولت کند ؟
تا کی از رنگ ها رنگی دگر پدید می آید ؟
چرا همه چیز اینقدر بوی بی نهایت به خود گرفته اند ؟
و چرا ما به دنبال این هستیم که بگوییم : نقطه را دیدم, اینجاست پایان ؟

چرا در عین تکرار, خورشید هر روز از روز قبلش متفاوت است ؟؟

به یکباره همه چیز دگرگون می شود,
راه طولانی کوتاه و, کوتاه ترین راه ساعتها طول می کشد !

دیگر از گفتنه نتیجه ی بازی, میترسم .
دیگر از گفتن ساعت به آدم ها, میترسم ! شاید ساعتش ساعت قدیم بود !!
دیگر از عشق, از نفرت, از پاکی و گناه, می ترسم .
از چپ از راست, از سکوت, از هیاهو, میترسم .

فقط از بودن است که هراسی ندارم . و امتیاز اینست .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 20:3  توسط ساربان سرود  | 

نمیدونم:

تقدیم به که نمیدونم!!!

شما یادتون نمیاد!یه زمانی دلش برام تنگ میشد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 19:54  توسط ساربان سرود  | 

مطالب قدیمی‌تر